نه تو مانی و نه من...!
نه این زندگی ِ غمناک بلند... نه این کتاب های بی روح ِ تهی از احسـاس...نه این قلب امیدوار سرشار از اخلاص
نه تو مانی و نه من!
و نه این گریه ی صد بهتر از لبخند...نه امیدوار ماندن های با صد ترفند...
نه زمین خوردن های سرشار از تلخی...نه سکوت های مملو از پر حرفی
نه تو مانی و نه این سختی ها...نه رویای محال ِ نیک بختی ها...
نه صد خشم پنهان شده اندر قلبت...نه نگاه ِ سردُ و بی روح ِ پُر از حرفت
نه تو مانی و نه این زندگی بی تغیر...عاقبت تغیر خواهد کرد این تقدیر
فـــرشاد
موضوعات مرتبط: دلنـوشته ها و صبح....And moing...ما را در سایت و صبح....And moing دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 195 تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 4:09
از نوشتن های بی پایان...!
ازین زندگی بی سامان...از راه پر افتان و پر خیزان...به تنگ آمده اماز خواندن های اجباری...از دروغ های انکاری...از ساعات تکراری...از شب های بیداری
ازین دایره ی هستی...پر از غصه پر از مستی...تهی از نیکی پر از پستی...
به تنگ آمده ام
از آدمهای پر تزویر...از رسیدن های با تأخیر...از اشک های بی تأثیر
از نگاه های پر معنا...از سوال های بی مبنا...از نـگـاه ِ شرمـسـارم...از دوران نکبت بارم...از روز های پرخفت...پر از رنج و پر از محنت
از پاییز به تنگ آمده ام...
از هوای نمناکش...با سرمای سوزناکش...از روزهای کوتاهــش...
و...
این است روزگار ِ چشمان ِ تر ِ من...
و تــو چه دانی که چه آمد بر سر من؟....دل ِ من داند و من دانم و دل داند و من
فـــرشاد
موضوعات مرتبط: دلنـوشته ها و صبح....And moing...ما را در سایت و صبح....And moing دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 96 تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 4:09
کِی میزند باران؟...در راه ِ بی پایان...؟
چشمان من چون ابر...کِی میشود گریــان؟
من همه شب بیــدار...از خستگی بیزار...در رؤیای پیروزی...مشتاق این دیدار
کابوس شب هایم...تکرار میشود گاهی...فانوس چشمهایم...خاموش میشود گاهی
این کتاب و این دفتر...خوابیده در بستر...این جسم بیمارم...چه ازین بدتر؟
این دست و این خودکار
این زبان ِ بی گفتار...
ذهن خواب آلود را...کِی می کند بیدار؟
این میز و این تحریر...با روح خود درگیــر....
نابود کرده روحم را...این تقدیر بی تغـیـر
این جســم چون درویش...این مغز ِ دوراندیش...
حرف میــزند با من...این قلب ِ پر تشویش
این ماه و این آذر...این عشق احیاگر...این رمز پیروزی...این آغاز و این آخر ! [....در ایـن راه ِ بی پایـان،کِی میــزند باران؟....]
فــرشاد
#مــوفق_باشــید

موضوعات مرتبط: دلنـوشته ها و صبح....And moing...ما را در سایت و صبح....And moing دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 161 تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 4:09
پـشت ِ دیوار های بلند...در تاریکی ِ شب...کنج ِ آن خلوت ِ دنج...پسرک تنها بودچشمانش بیمار...دستانش بی حــال
خسته از امروز چون فردا بود
آسمانش تیره...چشمانش خیره...با کتابی در دست
هر شبش یـــــلــــدا بود
وقت بیداری ِ او،کل شهر خوابیدن...از پسرک خندیدن،از آسمان باریدن !
آسمان می بارید...در اتاقش نور لامپ که نه...نور ماه می تابید
پسرک با خود نجوا می کرد...چه میگفت نمیدانم اما گویی...گره های کهنه را وا میکرد
انگــار.. (:
غرق شده بود در این اتاق ِ خالــی...می کوشید و با خود میگفت...عاقبت خواهند رفت..روز های بد حــالی...
فرشاد...
#هــعـــــی :(
موضوعات مرتبط: دلنـوشته ها و صبح....And moing...ما را در سایت و صبح....And moing دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 140 تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 4:09